A را یک مسلمان فرض کنید B را یک مسیحی. یا اولی را یک شیعه و دومی را یک سنی. زیاد مهم نیست.
A چیزی می گوید. B قبول نمی کند و چیزی می گوید. A هم B را قبول نمی کند. در ادامه A دلیل می آورد. B هم دلیل می آورد. در بر همان پاشنه می چرخد. امید چندانی به نتیجه گیری نیست. مگر این که یک طرف در علم کلام تبحر داشته باشد یا بحث را منحرف کند یا طرف مقابل دسترسی به دلایل کافی نداشته باشد (فرض می کنیم دلیلی هست و او نمی داند). مخصوصاً اگر بحث بر سر یک موضوع خاص باشد مثل خاتمیت. تقریباً نمی توان گفت حق با هر دوست. احتمالاً حق با یکی ست. حق که می گویم یعنی این که بالاخره باید بر اساس دلایل مربوط به بحث ِ خودشان یک نفر محق باشد و محق بودن هر دو نفر متناقض نماست. هر دو طرف ِبحث، خود را کاملاً آزاد اندیش هم می دانند.
نکته ی مهم دیگر اینجاست که اگر بنا بر اتفاق ثابت شود که حق مثلاً با A است، محال ممکن است که B قبول کند و بر عکس. گاه ممکن است کار به اعمال خشونت آمیز و حداقل تهدید برسد. البته این حالت در زمانهای قدیم بیشتر بوده و الان تصورش کمی خنده دار است.
A در جایی می تواند حرف خود را بهتر به کرسی بنشاند که قدرت به سمت او متمایل باشد و بر عکس. در جایی که قدرت به سمت هیچ کدام میل نکند، بحث این دو تقریباً بی نتیجه ست. نتیجه را می توان دو نوع تعبیر کرد.
در آخر این که از درون بحث این دو نمی توان فهمید که، چه کسی چه می گوید و از بیرون هم نمی توان قضاوت کرد. چرا؟ چون به غیر مذهبی ها اصلاً مربوط نیست.
ضمن احترام به روح پرفتوح مرحومان برتراند راسل و آلفرد تارسکی و نیز استاد دکتر علی پایا که مقادیر زیادی از اکنونم را مدیون ایشانم.

