این را هم نوشتم که از اس ام اس های شبانه جلوگیری کرده باشم! نترسید! شش سالی ست که مثل موش نمی ترسیم و نمی نویسیم.
این را هم نوشتم که از اس ام اس های شبانه جلوگیری کرده باشم! نترسید! شش سالی ست که مثل موش نمی ترسیم و نمی نویسیم.
و گرنه بعضی مجادلات وبلاگی و غیر وبلاگی تا ابد ادامه خواهد یافت.
من حق دارم سوء ظن داشته باشم به گواه تاریخ و آمار و هر آنچه که دیده شده و می شود و لمس شده و می شود. من حق دارم که عینیت را بر ذهنیت ترجیح بدهم و بگویم که سوء ظن دارم.
من حق دارم بترسم. بترسم از اینکه این راه ِ رفته و کوبیده را باز هم بپیمایم و بپیماییم و به ترکستان هم نرسیم.
من حق دارم بترسم از حتی یک قلم و کاغذی که روی آن، واژه هایی نقش می بندد که به خون میلیونها نفر آغشته است؛ حتی اگر گوشه ی دنج کافه ای باشد.
من حق دارم سوء ظن داشته باشم نسبت به نسل جدیدی که فخر می فروشد که ما معنا را از هسته بیرون کشیده ایم و پوست را بهر...
من حق دارم سوء ظن داشته باشم و همچنان بترسم و بلرزم از این نواندیشی ها و احتجاج هایی که انگار می خواهد بگوید که همه اشتباه می کردند و این ماییم که درست می گوییم.
تاریخ چیز دیگری می گوید. وضعیت فعلی بر ترس و سوء ظن من می افزاید.
من حق دارم برای انسانها نگران باشم و بترسم و به همه ی انواع نواندیشی سوء ظن داشته باشم حتی اگر اندیشنده ی آن به اصطلاح آدم ِ خوبی باشد.
من این را به قول نیکفر که بجا و درست گفته، هرمنوتیک ِ سوء ظن می نامم.
نیل دی گرس تایسون
من همه را دعوت می کنم تا به دنبال پرسشی باشند که ما زمانی پاسخی هر چند ناقص، اما علمی برایش داشته ایم ولی اکنون بهترین پاسخ برایش یک پاسخ «متافیزیکی» است.
سم هریس
گاهی این نقل قول ها و این نکات به اصطلاح کلیدی ِ متفکران و فلاسفه ما در چنان تار عنکبوتی به دام می اندازد که سر آخر خودمان هم نمی فهمیم چه می گوییم.
مثال بامزه اش حکایت مرگ میرداماد است و شعر زیبایی که نیما سروده :
من ز میرداماد، شنیدستم
که چو بگزید بن خاک وطن
بر سرش آمد و از وی پرسید
ملک قبر که: (( من ربک؟، من ؟ ))
میر بگشاد دو چشم بینا
آمد از روی فضیلت به سخن:
اسطقسی ست - بدو داد جواب -
اسطقسات دگر زو متقن
حیرت افزودش از این حرف، ملک
برد این واقعه پیش ذوالمن
که: زبان دگر این بنده ی تو
می دهد پاسخ ما در مدفن
آفریننده بخندید و بگفت :
تو به این بنده من حرف نزن
او در آن عالم هم، زنده که بود،
حرفها زد که نفهمیدم من!
گفتم...
چه بگویم. از کودکی که مادرش را گم کرده بود؟ از پدری که پول طناب نداشت حتی برای خودکشی؟ از هاله سحابی بگویم؟ از پیرمرد گلفروش سر خیابان که تا برسد به چراغ قرمز آنقدر پایش تاب ندارد که می افتد و حتی زودتر از اشکهای ِمن...
هیچ نگفتم.
روزی به دوستی گفتم گاهی غم عالم منحصراً تقدیم به من می شود. نه رابعه ی عدویه هستم نه شیخ ابوالحسن خرقانی. گابریل مارسل هم نیستم حتی...