تبليغاتX
آتش به جان ِ شمع فتد کاین بنا نهاد

درباره وبلاگ

نوشتن بیرون جهیدن از صفِ مردگان است «فرانتس کافکا» جنگ با کلام، نه با شمشیر برکشیده از نیام«کارل ریموند پوپر»
«آن‌کس که خنده نمی‌داند، همان به که آثار مرا نخواند.»
فریدریش نیچه – دانش طربناک
اینجا خرابات ِرندان است نه مغان. می‌زدگان ِنیمه هشیار، غرق‌شدگان در اکنون ِخویش. گرچه به جبر روزگار در این وادی افتاده‌ایم اما نمی‌هراسیم از شب زدگان و حرامیان. تیغ ِتیز و پولادی ِ«اندیشه ی انتقادی و فلسفه ی تحلیلی» را به‌همراه داریم. نکته‌هایی که در آگاهی و بیداری و هشیاری شاید نتوان دید در مالیخولیای ِخود می‌بینیم. ما همان کودک ِنشسته بر روی درختیم که می‌بینیم پادشاه لباس ندارد و فریاد می‌زنیم. فریادی البته مبهم و نارسا. زحمت ِرفع ابهام و پالایشش با شما. بلد نیستیم که آن قدر خوب بنویسیم که «همه» بفهمند. اما با «همه» دوستیم.

...

موج سبز آزادی



فعلا دسترسی به اینترنت خانگی ندارم. مکان جدید وضعیت تلفنش معلوم نیست. شاید از سرویس وایمکس استفاده کردم.

این را هم نوشتم که از اس ام اس های شبانه جلوگیری کرده باشم! نترسید! شش سالی ست که مثل موش نمی ترسیم و نمی نویسیم.

بهتره تعارف رو کنار بگذاریم و گاهی مستقیم بگیم از چه چیزهایی بدمون میاد.

و گرنه بعضی مجادلات وبلاگی و غیر وبلاگی تا ابد ادامه خواهد یافت.

من حق دارم که سوء ظن داشته باشم. بنا به دلایل بسیار. حق دارم که وقتی کسی از نواندیشی می گوید و دیگران را در طول تاریخ گمراه می نامد حتی به طور ناخواسته و ناگفته، به او هم سوء ظن داشته باشم.

من حق دارم سوء ظن داشته باشم به گواه تاریخ و آمار و هر آنچه که دیده شده و می شود و لمس شده و می شود. من حق دارم که عینیت را بر ذهنیت ترجیح بدهم و بگویم که سوء ظن دارم.

من حق دارم بترسم. بترسم از اینکه این راه ِ رفته و کوبیده را باز هم بپیمایم و بپیماییم و به ترکستان هم نرسیم.

من حق دارم بترسم از حتی یک قلم و کاغذی که روی آن، واژه هایی نقش می بندد که به خون میلیونها نفر آغشته است؛ حتی اگر گوشه ی دنج کافه ای باشد.

من حق دارم سوء ظن داشته باشم نسبت به نسل جدیدی که فخر می فروشد که ما معنا را از هسته بیرون کشیده ایم و پوست را بهر...

من حق دارم سوء ظن داشته باشم و همچنان بترسم و بلرزم از این نواندیشی ها و احتجاج هایی که انگار می خواهد بگوید که همه اشتباه می کردند و این ماییم که درست می گوییم.

تاریخ چیز دیگری می گوید. وضعیت فعلی بر ترس و سوء ظن من می افزاید.

من حق دارم برای انسانها نگران باشم و بترسم و به همه ی انواع نواندیشی سوء ظن داشته باشم حتی اگر اندیشنده ی آن به اصطلاح آدم ِ خوبی باشد.

من این را به قول نیکفر که بجا و درست گفته، هرمنوتیک ِ سوء ظن می نامم.

هدایتگر من تنها دو فلسفه است: تلاش برای اینکه آگاهی ات از هستی از دیروز بیشتر باشد و کم کردن رنج دیگران.
شگفت زده خواهید شد که همین دو چقدر می تواند موثر باشند

نیل دی گرس تایسون

من همه را دعوت می کنم تا به دنبال پرسشی باشند که ما زمانی پاسخی هر چند ناقص، اما علمی برایش داشته ایم ولی اکنون بهترین پاسخ برایش یک پاسخ «متافیزیکی» است.

سم هریس


مهم نیست که دکتر شل کن هایم یا پروفسور سفت کن برگ در فلان مقاله یا کتاب بهمان نقطه را گفته و لاجرم خوب گفته. به نظرم زیاد هم مهم نیست.

گاهی این نقل قول ها و این نکات به اصطلاح کلیدی ِ متفکران و فلاسفه ما در چنان تار عنکبوتی به دام می اندازد که سر آخر خودمان هم نمی فهمیم چه می گوییم. 

مثال بامزه اش حکایت مرگ میرداماد است و شعر زیبایی که نیما سروده :


من ز میرداماد، شنیدستم
که چو بگزید بن خاک وطن
بر سرش آمد و از وی پرسید
ملک قبر که: (( من ربک؟، من ؟ ))

میر بگشاد دو چشم بینا
آمد از روی فضیلت به سخن:
اسطقسی ست - بدو داد جواب -
اسطقسات دگر زو متقن 

حیرت افزودش از این حرف، ملک 
برد این واقعه پیش ذوالمن
که: زبان دگر این بنده ی تو
می دهد پاسخ ما در مدفن

آفریننده بخندید و بگفت :
تو به این بنده من حرف نزن 
او در آن عالم هم، زنده که بود،
حرفها زد که نفهمیدم من!


گفت اصلاً تو با این اخلاقت و روحیاتت و باورهایت گریه هم کرده ای؟ تو که می گویی مرگ تنها حقیقتی ست که اندکی درک کرده ام و...

گفتم...

چه بگویم. از کودکی که مادرش را گم کرده بود؟ از پدری که پول طناب نداشت حتی برای خودکشی؟ از هاله سحابی بگویم؟ از پیرمرد گلفروش سر خیابان که تا برسد به چراغ قرمز آنقدر پایش تاب ندارد که می افتد و حتی زودتر از اشکهای ِمن...

هیچ نگفتم.

روزی به دوستی گفتم گاهی غم عالم منحصراً تقدیم به من می شود. نه رابعه ی عدویه هستم نه شیخ ابوالحسن خرقانی. گابریل مارسل هم نیستم حتی...

احتمالا ً این مرز و بوم پرگهر آخرین سرزمینی ست که هنوز کلاهبرداری به عنوان یک ویژگی مثبت و تعصب بر روی یک عقیده به عنوان یک آرمان ِ نهایی و ارزش غایی، برشمرده می شود.